کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

موهبت روان درمانگری


این کتاب محصول کار یکی از متفکران بزرگ در زمینه‌ی روان‌درمانی است. مؤلف با سابقه‌ی ۴۵ سال کار روان‌درمانگری به عنوان روان‌پزشک و نویسنده به جوایزی هم در هر دو حوزه دست یافته است. «موهبت روان‌درمانگری» راهنمایی بی‌نظیر برای درمان موفقیت‌آمیز به شمار می‌رود.

این کتاب در عین حال که برای بیماران و درمانگران مفید است برای همه‌ی آن‌هایی که در جستجوی بهبود روابط خود با دیگران و درک بهتر خود هستند نیز قابل استفاده است.

 

یادداشت پشت جلد

______________________

 

توصیه‌های این کتاب حاصل چهل‌وپنج سال کار بالینی است. این کار معجون غیر‌متعارفی از عقاید و تکنیک‌هایی است که من در کارم آن‌ها را مفید یافته‌ام. این عقاید آن‌چنان شخصی و گاهی اصیلند که خواننده به ندرت ممکن است در جایی دیگر با آن برخورد کرده باشد. از این رو، این کتاب به هیچ وجه دستورالعملی سیستماتیک محسوب نمی‌شود، بلکه مکملی است بر برنامه‌ی آموزش جامع. من 85 مقوله‌ی این کتاب را به طور تصادفی انتخاب کردم. من کارم را با مجموعه‌‌ی بیش از دویست توصیه آغاز کردم و سرانجام چندتایی را که چندان رغبتی به آن‌ها نداشتم دور ریختم.

عامل دیگری در انتخاب این 85 مقوله کمکم کرد. داستان‌ها و رمان‌های اخیر من پر از روند‌های درمانی است که در کار درمانی‌ام آن‌ها را مفید یافته‌ام، ولی از آن‌جا که قصه‌هایم غالبا لحنی کمدی و مضحک دارد بعضی از خوانندگان ممکن است دودل شوند که آیا من درباره‌ی درمان‌هایی که توصیه کرده‌‌ام جدی‌ام یا شوخی می‌کنم. موهبت روان‌درمانگری فرصتی برایم فراهم می‌کند تا حرف‌هایم را به‌طور مستقیم بگویم.

بار هستی


کوندرا در توصیف قهرمانان خود می‌نویسد: «شخصیت‌های رمانی که نوشته‌ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند. بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می‌کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند که من فقط آن را دور زده‌ام. آنچه مرا مجذوب می‌کند،مرزی است که از آن گذشته‌ام – مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.

 

 

عناوین هفت بخش رمان «بار هستی»:


·         بخش یکم: سبکی و سنگینی

·         بخش دوم: تن و روان

·         بخش سوم: کلمه‌های نامفهوم

·         بخش چهارم: تن و روان

·         بخش پنجم: سبکی و سنگینی

·         بخش ششم: راهپیمایی بزرگ

·         بخش هفتم: لبخند کارنین

 

سلام به همه مخاطب های وبلاگ کاتارسیس؛

و سلام ویژه به سنا جانِ خوبم که کامنت گذاشتن ولی آدرس وبلاگ رو درج نکردن، چون آدرس وبلاگتون رو نداشتم، اینجا یه پست گذاشتم :)) 

سنا جان من هم دلم تنگ شده. برای شما و برای هر چی که در این فضا بود و جریان داشت. 

حال من خوبه. ممنون از احوالپرسی شما دوست عزیز که به یادم هستید. 

برای شما و دوستان دیگه مثل «یک معلم» که همیشه به بنده و وبلاگم لطف دارن، آرزوی سلامتی، آسایش و آرامش پایدار دارم.

دوستون دارم :)

25 تیر 96

بانو با یک سگ ملوس و داستانهای دیگر


بخشی از یادداشت «زینووی پاپرنی، دکتر علوم زبانشناسی» با عنوان «آنتون چخوف و داستان‌هایش» در ابتدای کتاب «بانو با سگ ملوس و داستان‌های دیگر»:

 

داستان «بانو با سگ ملوس» را می‌توان یکی از داستان‌های محبوب خوانندگان شوروی و بسیاری از خوانندگان کشورهای دیگر به شمار آورد. این داستان فقط در پانزده صفحه نوشته شده است، ولی این مینیاتور عالی به بسیاری از رمان‌های دیگر برتری دارد. چخوف آنا سرگه‌یونا را تنها با چند کلمه توصیف می‌کند: میانه‌بالا، موطلایی، با سگی سفید. وای این زن پاک و فروتن و محجوب که هیچ چیز قابل توجه زیاد در ظاهر او وجود ندارد، محبوب دلفروز و شادی‌آور و سعادت‌بخش گوروف است. عشق این زن چشمان گوروف را می‌گشاید و پی می‌برد که زندگیش زیر و زبر شده است و دیگر نمی‌تواند مانند پیش زندگی کند. دیدارهای پنهانش با آنا پایه‌ی اصلی هستی او قرار می‌گیرد و زندگی رسمی و قانونی آشکارش دیگر برایش ناپاک و توهین‌آور است.

داستان‌های چخوف همه آژیردهنده و در عین حال دارای لحنی آرام و خالی از هر گونه درس اخلاق و رفتار، و تعیین‌ وظیفه است. همه با بیانی ساده و روان و طبیعی نوشته شده است و با نمایشنامه‌های به‌‌نام «چایکا»، «عمو اونیا»، «سه خواهر»، «باغ آلبالو» احساس نارضامندی از زندگی را چنان که هست و آرزومندی زندگی را چنان که باید باشد در دل خوانندگان و تماشاگران برانگیخته و برمی‌انگیزاند.



آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال‌مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوشحال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال‌مان را خوش می‌کند.

ما اما نیاز به کتابخانه، نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوشحالیِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم، دور از همه‌ی آدم‌ها، مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده‌ی درونمان!

زنگ ها برای که به صدا در می آید؟


«خرگوش».

«نه، حرف نزن».

«خرگوش من».

«حرف نزن، حرف نزن».

هر دو به هم چسبیدند و چنان در وجود یکدیگر غرق شدند که بدون توجه و اطلاع از گذشتن وقت احساس می‌کردند ممکن نیست برای یکی از آنها حادثه‌ای رخ دهد که دیگری تحت تأثیر آن قرار نگیرد. احساس می‌کردند جز آنچه هست دیگر حادثه‌ای در پیش ندارند. آنچه که هست عبارت از همه چیز است و برای همیشه است. این است آنچه که قبلاً وجود داشته و همین حالا هم وجود دارد و در آینده هم وجود خواهد داشت. آنچه را که نمی‌خواستند داشته باشند اکنون دارند. آن را اکنون دارند. قبلاً هم داشته‌اند و همیشه خواهند داشت و حالا و حالا و حالا دارند. آه، حال و حال و حال و مافوق همه چیز همین حال. حالای دیگری جز همین حالا وجود نخواهد داشت. حالا، برای همیشه همین حالا. بیا، حالا، فقط حالا، هیچ، هیچ چیز دیگری به جز همین حالا، تو کجا هستی، من کجا هستم، آن دیگری کجا است؟ بدون چون و چرا، بدون اینکه چرایی در کار باشد. تنها و تنها همین حالا، بعد از این. همیشه و بعد همه‌ی حالا. تنها یکی، فقط یکی دیگر زیرا هیچ چیز دیگر جز حالا وجود نخواهد داشت. حالا هیچ کس دیگر جز یک نفر وجود ندارد

دختری در قطار


«مثل سگی؛ اون سگایی که کسی نمیخوادشون و تمام عمرشون بدرفتاری دیدهند. هر قدر دلت بخواد میتونی بهشون لگد بزنی، ولی باز برمیگردند پیشت. ونگ میزنند و دُم تکون میدن. التماس میکنند. امیدوارند این بار قضیه فرق کنه، این بار کارِ درستی میکنند و آدمه عاشقشون میشه. تو هم همینطوری هستی؛ مگه نه، ریچل؟ تو عین سگی.»

هنر عشق ورزیدن

پیشگفتار کتاب «هنر عشق ورزیدن»:

 

مطالعه‌ی این کتاب برای کسانی که دستورالعمل ساده‌ای برای هنر عشق ورزیدن می‌جویند، کاری یأس‌آور خواهد بود. برعکس، در این کتاب نشان داده خواهد شد که عشق احساسی نیست که هر کس، صرفنظر از مرحلهی بلوغ به آسانی بدان گرفتار شود. این کتاب میخواهد خواننده را متقاعد ساز که تمام کوششهای او برای عشق ورزیدن محکوم به شکست است، مگر آنکه خود او با جد تمام برای تکامل تمامی شخصیت خویش بکوشد، تا آنجا که به جهتبینی سازندهای دست یابد. این کتاب میخواهد اثبات کند که اگر آدمی همسایهاش را دوست نداشته باشد و از فروتنی واقعی، شهامت، ایمان و انضباط بیبهره باشد، از عشق فردی خرسند نخواهد شد. در فرهنگهایی که این صفات نادرند، کسب استعداد مهر ورزیدن نیز به‌ناچار در حکم موفقیتی نادر خواهد بود. هر کس میتواند از خود سوال کند که واقعاً چند نفر آدم مهرورز در عمر خود دیده است.

با وجود این، دشواری این کار پرزحمت دلیل آن نیست که ما برای شناسایی مشکلات این راه و نیز آگاهی از شرایط وصول بدان دست برداریم.