کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

۱۹ مطلب با موضوع «معرفـیـ کتابـــــ :: رمـــــــانـــــــــ» ثبت شده است

سیر عشق


یادداشت پشت جلد:


اینکه سالهای سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیم به چه معناست؟

در مهمانیها و موقع صرف چای، دوستان ربیع و کرستن همیشه از آنها میپرسند: چطور با هم آشنا شدید؟ پاسخ این پرسش ساده است. داستان قشنگی است که هر دویشان دوست دارند تعریف کنند. اما این داستان بخش دومی هم دارد و آن پاسخ پرسشی است که دوستانشان هیچ گاه از آنان نمی‌‌پرسند: بعدش چه شد؟

ربیع و کرستن یکدیگر را مییابند، دلباختهی هم میشوند و با هم ازدواج میکنند. به زعم جامعه، این پایان داستان است. اما در حقیقت، تازه آغاز داستان است.

این کتاب داستان یک ازدواج است؛ از نخستین لحظات شورانگیز گرفته تا لذتها و هراسهای تعهد راستین و مشکلات عمیقی که آرامآرام در زندگی مشترک سر بر میآورند. داستان روابط امروزی است و شیوهی بقای این روابط. سیر عشق بازگشت دلپذیر آلن دو باتن است به رمان. بعد از گذشت بیست و اندی سال از نخستین رمانش جستار‌هایی در باب عشق.




بخشی از کتاب:

 

رابطه‌ی روزمره‌ی پرتنش موضوعی است که به طرز عجیبی نادیده گرفته شده و کماکان بینتیجه باقی مانده است. افراطیگریها مکررا جلبِتوجه می‌کنند: زندگی‌های مشترکِ کاملا موفق و فجایع مرگ‌بار. و بنابراین دشوار است بدانیم چیزهایی همچون خشمهای از سر بیتجربگی، تهدیدهای طلاق آخر شب، سکوتهای عبوسانه، و در به هم کوبیدنها و رفتارهای روزمره‌ی‌ از سر بیفکری و بیرحمی را باید چگونه تعبیر کنیم و چقدر باید به خاطر آنها احساس تنهایی کنیم.

خوشبختانه، هنر پاسخهایی به ما میدهد که بقیه نمیدهند. این شاید حتی یکی از مشخصههای اصلی ادبیات باشد: چیزی را به ما می‌گوید که جامعه به طور کلی آن قدر محتاط است که به سراغش نمی‌رود. کتاب‌های مهم باید آن‌هایی باشند که باعث شوند ما در کمال آرامش و رضایت خاطر، متحیر شویم از اینکه چگونه ممکن است نویسنده درباره‌ی زندگی ما بداند.

بار هستی


کوندرا در توصیف قهرمانان خود می‌نویسد: «شخصیت‌های رمانی که نوشته‌ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند. بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می‌کنند. آنان هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند که من فقط آن را دور زده‌ام. آنچه مرا مجذوب می‌کند،مرزی است که از آن گذشته‌ام – مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد.

 

 

عناوین هفت بخش رمان «بار هستی»:


·         بخش یکم: سبکی و سنگینی

·         بخش دوم: تن و روان

·         بخش سوم: کلمه‌های نامفهوم

·         بخش چهارم: تن و روان

·         بخش پنجم: سبکی و سنگینی

·         بخش ششم: راهپیمایی بزرگ

·         بخش هفتم: لبخند کارنین

 

زنگ ها برای که به صدا در می آید؟


«خرگوش».

«نه، حرف نزن».

«خرگوش من».

«حرف نزن، حرف نزن».

هر دو به هم چسبیدند و چنان در وجود یکدیگر غرق شدند که بدون توجه و اطلاع از گذشتن وقت احساس می‌کردند ممکن نیست برای یکی از آنها حادثه‌ای رخ دهد که دیگری تحت تأثیر آن قرار نگیرد. احساس می‌کردند جز آنچه هست دیگر حادثه‌ای در پیش ندارند. آنچه که هست عبارت از همه چیز است و برای همیشه است. این است آنچه که قبلاً وجود داشته و همین حالا هم وجود دارد و در آینده هم وجود خواهد داشت. آنچه را که نمی‌خواستند داشته باشند اکنون دارند. آن را اکنون دارند. قبلاً هم داشته‌اند و همیشه خواهند داشت و حالا و حالا و حالا دارند. آه، حال و حال و حال و مافوق همه چیز همین حال. حالای دیگری جز همین حالا وجود نخواهد داشت. حالا، برای همیشه همین حالا. بیا، حالا، فقط حالا، هیچ، هیچ چیز دیگری به جز همین حالا، تو کجا هستی، من کجا هستم، آن دیگری کجا است؟ بدون چون و چرا، بدون اینکه چرایی در کار باشد. تنها و تنها همین حالا، بعد از این. همیشه و بعد همه‌ی حالا. تنها یکی، فقط یکی دیگر زیرا هیچ چیز دیگر جز حالا وجود نخواهد داشت. حالا هیچ کس دیگر جز یک نفر وجود ندارد

دختری در قطار


«مثل سگی؛ اون سگایی که کسی نمیخوادشون و تمام عمرشون بدرفتاری دیدهند. هر قدر دلت بخواد میتونی بهشون لگد بزنی، ولی باز برمیگردند پیشت. ونگ میزنند و دُم تکون میدن. التماس میکنند. امیدوارند این بار قضیه فرق کنه، این بار کارِ درستی میکنند و آدمه عاشقشون میشه. تو هم همینطوری هستی؛ مگه نه، ریچل؟ تو عین سگی.»

راز فال ورق

 

- اینجا کودکی مشغول ساختن قلعه‌ای شنی است. او قلعه‌ای می‌سازد، از دیدنش لذت می‌برد. بعد آن را خراب می‌کند و دوباره شروع به ساختن می‌کند. تاریخ جهان در اینجا به ثبت رسیده و رویدادهای مهم در این محل به وقوع پیوسته است. در اینجا زندگی مثل دیگ جادوگران در جوش‌وخروش بوده، در اینجاست که وزش باد، زمانه را به نوسان درمی‌آورد. تاریخ ساخته و باز خراب می‌شود. ما با جادو می‌آییم و با فریب می‌رویم. همواره چیزی در کمین نشسته است تا جای ما را عوض کند. زیر پای ما سفت و محکم نیست. حتی روی شن هم نایستاده‌ایم. ما خودِ شن هستیم.


صحبت‌هایش باعث شد که بترسم. وحشتم فقط از جملات او نبود. لحن پرحرارتش هم مرا می‌ترساند.


او ادامه داد:

- از چنگ زمان نمی‌شود گریخت. ما می‌توانیم خود را از دست شاهان و قیصران و حتی شاید دید خدا هم پنهان کنیم. ولی پنهان شدن از زمان غیرممکن است. زمان همه جا هست زیرا همه چیز را زمان تعیین می‌کند.


سرم را جدی تکان دادم ولی انگار پدر سخنرانی خود را درباره انهدام زمان تازه شروع کرده بود.


- هانس توماس، زمان جایی نمی‌رود، تیک‌تیک هم نمی‌کند. این ما هستیم که می‌رویم و این ساعت ماست که تیک‌تیک می‌کند. زمان آرام و بی‌پایان همانند طلوع خورشید از مشرق و غروبش از مغرب تاریخ را می‌بلعد. زمان تمدن‌های بزرگ را نابود می‌کند و خاطرات قدیمی را به کام خود می‌کشد. به همین خاطر است که می‌گویند:

بخش‌هایی از کتاب «سیم‌های جادویی فرانکی پرستو»:


(این داستانِ سحرآمیز از زبانِ «موسیقی» روایت می‌شود.)

سیم های جادویی فرانکی پرستو

  • گاهی به نظرم بزرگترین قریحه در بین قریحه‌ها پشتکار است. ولی فقط گاهی.
  • ثروت هرگز موسیقی را تعریف نکرده است. چیزی که از دل برآید و نواخته شود، هر جای دیگری ممکن است نواخته شود.
  • این مسئله که چرا انسان‌ها همدیگر را می‌کشند فراتر از قوّه‌ی ادراکِ من است، اما شهادت می‌دهم که شما از بدوِ کار مشغولش بودید. فقط نوع سلاح‎‌هایتان فرق کرده.
  • حقیقت نور است. دروغ‌ها سایه‌ هستند. موسیقی هر دو است.
  • سکوت هم بخشی از موسیقی است. اما صرفاً چون چیزی ساکت است، معنایش این نیست که آن را نمی‌شنوید.
  • شما انسان‌ها همیشه همدیگر را محبوس می‌کنید.
  • هیچ مخلوقِ دیگری چنین تکبّری ندارد- یعنی محبوس کردنِ هم‌نوعِ خود.
  • آوازِ درونِ قفس اصلاً آواز نیست. التماس است.
  • هر کسی در زندگی‌اش به گروهی می‌پیوندد. بالاخره هر گروهی از هم می‌پاشد.

سیم های جادویی فرانکی پرستو-میچ آلبوم


شـــــروع داستانِ سحرآمیز سیم‌های جادویی فرانکی پرِستوُ:


آمده‌ام تا جایزه‌ای که داده‌ام پس بگیرم.

   همین‌جاست؛ توی تابوت. راستش همین الانش هم مال من است. می‌توانم بردارم. اما هر موسیقی‌دانِ محترمی تا اجرای آخرین نُت صبر می‌کند. ملودیِ این مرد تمام شده، اما عزادارانش از جاهای دور آمده‌اند تا بند یا استانزای دیگر هم به اثر اضافه کنند. انگار می‌خواهند خاتمه یا کوُدای زندگی‌اش را بنویسند.

گوش کنیم و ببینیم ماجرا چیست.

بهشت مشکلی ندارد که منتظر بماند.

  ترساندمتان؟ نباید این کار را می‌کردم. من مرگ نیستم. یعنی خیال کردید ملک‌الموت هستم و باشلقِ سیاه روی سرم انداخته‌ام و عفنِ مرگ می‌دهم؟ به قول شما جوان‌ها... بی‌خیال!

  قاضی محشر هم نیستم که همه‌تان از او می‌ترسید. کی باشم که بخواهم یک زندگی را قضاوت کنم! من با خوب‌ها و بدها بوده‌ام، با پرهیزگاران و شرافتمندها، با دَغَل‌کارها و مست‌ها. به من ربطی ندارد که این مرد چه اشتباهاتی مرتکب شده یا نشده. هیچ‌طور هم نمی‌توانم فضایل و خوبی‌هایش را اندازه بگیرم.

ولی چیزهای بسیاری از او می‌دانم: جادوهایی که با گیتارش در کار می‌بست، مردمی که با آن صدای بم و سوزناکش مسحور می کرد.

  زندگی‌هایی که با آن شش سیمِ آبی‌رنگِ سازش زیر و رو کرده بود.

  می‌توانم همه‌ی این‌ها را با شما در میان بگذارم.

  می‌توانم هم استراحت کنم.

  همیشه حواسم هست که استراحت کنم.

  خیال می‌کنید خیلی محجوب هستم؟ گاهی هستم راستش. ولی دل‌نشین و آرامش‌بخش و ناساز و خشمگین و بغرنج هم هستم؛ گاهی روان‌ام مثل شنی که از روی تلماسه‌ها می‌ریزد و گاهی نافذ مثل نوک سوزن.