کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

در فرهنگ ما، افردای که به شکل سلطه‌پذیرانه رفتار می‌کنند، آدم‌های «خوب» نامیده می‌شوند. بچه‌های خوب، روزی شش ساعت، ساکت و مطیع در کلاس می‌نشینند و بزرگسالان خوب با خواسته‌های دیگران موافقت می‌کنند. با وجود این، «بهای خوب بودن» بسیار سنگین است. زیرا چنان که خواهیم دید، اساساً، «آدم خوب» به ندرت، خوب است. «خوبی» معمولاً، فقط نما و ظاهری است که پستی و لئامت درون را می‌پوشاند.


اولین بهای رفتارِ خوبِ سلطه‌پذیری، داشتن یک زندگی مرده است. فرد سلطه‌پذیر، خود، فعالیتی نمی‌کند. او تسلیم است و مسیر زندگیش توسط دیگران تعیین می‌شود. گرچه خلق شده است تا از سرنوشت منحصربه‌فرد و ارضاء‌کننده‌ی خویش لذت ببرد، امّا سال‌ها از عمر خود را با تکریم در برابر خواسته‌ها و دستورات دیگران تباه می‌سازد.


بهای دیگری که فرد سلطه‌پذیر می‌پردازد، آن است که روابطش، کمتر از آنچه تمایل دارد، خوشایند و همراه با صمیمیت است. هر رابطه‌ی ارزشمندی، دو فرد واقعی را دربرمی‌گیرد. امّا فرد سلطه‌پذیر خود را فدا می‌کند و خویشتن را، به‌زور، به‌درون آنچه که آن را تصویر فرد دیگر از افراد دوست‌داشتنی می‌پندارد جای می‌دهد. او، فقط بخش بسیار اندکی از خویشتن واقعی خود را برای عاشق‌شدن و یا مورد عشق دیگران واقع شدن باقی گذارده است. فرد سلطه‌پذیر، گرچه ممکن است آشنایان متعددی داشته باشد امّا در عمل از دوستی‌های عمیق و پایدار بی‌بهره است.


به‌علاوه، با گذشت زمان، محبت فرد سلطه‌پذیر نسبت به دیگران کاهش می‌یابد. این امر تا حدی نتیجه‌ی آن است که چنین فردی، بخش اعظم خشم خود را سرکوب می‌کند و در این حالت مقدار زیادی از محبت او نیز به‌طور خودکار، همراه با آن سرکوب می‌شود. ضمن آن‌که فداکاری بیش‌ازحد و مغلوب دیگران بودن، خود موجب رنجش و آزردگی می‌شود. به‌قول جرج برنارد شاو: «اگر رابطه را با قربانی‌کردن خویش برای کسانی که دوستشان دارید شروع کنید، آن را با تنفر از کسانی که خود را برایشان قربانی کرده‌اید به پایان خواهید برد».


شاید نمایش غم‌انگیزی که در همه‌ی اعصار، بیشترین تکرار را داشته است، نمایشی باشد که در آن، افرادی که از «خود-بودن» و «زندگی خود را داشتن» چشم می‌پوشند تا مورد عشق و محبت قرار گیرند، تنها به این نتیجه می‌رسند که پیامد نهایی قربانی‌کردن خود، ناتوانی در برقراری روابط ارضاءکننده‌ای است که به‌دنبال آن بوده‌اند.


سومین پیامد رفتار سلطه‌پذیری، ناتوانی در مهار هیجان‌ها است. این مورد، تا حدی مهم است، زیرا یکی از دلایل اصلی مردم برای انتخاب رفتار سلطه‌پذیری، کسب قدرت کنترل هیجان‌ها است. افراد سلطه‌پذیر مایلند که هیجان‌های «منفی» خود را سرکوب کنند. هیجان‌های فروخورده شده، اغلب، باعث پژمردگی روابط می‌شوند، زیرا به‌نظر می‌رسد که همراه با سرکوب خشم، محبت نیز به‌طور خودکار، سرکوب می‌شود. ضمن اینکه ممکن است هیجان‌هایی که در درون انبار شده‌اند، به شکلی ناگهانی و با انفجاری عظیم، بیرون بریزند. این احتمال نیز وجود دارد که وقتی افراد می‌کوشند هیجان‌های خود را پس بزنند، این هیجان‌ها به‌شکل غیرمستقیم ابراز شوند. وقتی چنین چیزی اتفاق افتد، افراد سلطه‌پذیر به متخصصان تحقیر تبدیل می‌شوند. چنان‌که ممکن است آنان در قالب نقش «کمک‌کننده یا یاور»، در اصل به‌دنبال مشخص کردن اشتباهات طرف مقابل باشند، یا حتی از برقراری رابطه‌ی جنسی [مشروع] خودداری کنند و به‌شکلی ظریف و شاید ناخودآگاه، تلاش کنند که اوقات خوش دیگران را ضایع کنند. آنان به خرابکارانی تبدیل می‌شوند که تلاش‌های دیگران را بی‌ارزش جلوه می‌دهند، تذکرات طعنه‌آمیز ارائه می‌دهند و یا اصلاً از دیگران اجتناب کرده و با سکوت، به رابطه‌ی خود پایان می‌دهند. همه این روش‌ها، به‌طور غیرمستقیم، خصمانه، فراری‌دهنده و مخرّب‌اند. وقتی که خشم از طریق این روش‌های مبدّل و پوشیده بیان می‌شود بر مشکل بین‌فردی (به‌جای مشارکت در رفع آن) می‌افزاید.


اگر هیجان سرکوب‌شده به‌یکی از شکل‌های فوق بروز نکند (و یا فقط بخشی از آن تخلیه شود) آنقدر باقی می‌ماند تا با تخریب جسم و روان فرد «به‌خوبی» آشکار شود. بیماری‌هایی که گاه معلول رفتار سلطه‌پذیری بوده و یا بر اثر آن تشدید می‌شوند عبارتند از: 

  سردردهای میگرنی، حمله‌های آسم، بسیاری از بیماری‌های پوستی، زخم‌های پوستی یا مخاط، التهاب مفاصل، خستگی مزمن، افزایش فشار خون، و فشار خون بالا. در یک مطالعه، قربانیان سرطان به‌عنوان «افراد دچار بازداری درونی توصیف شدند که به خشم، نفرت و حسادت سرکوب‌شده مبتلا بودند». مشکلات روان‌شناختی همراه با سلطه‌پذیری نیز شامل عزت‌نفس پایین، اضطراب بالا، افسردگی و خوددار بودن شدید یا بازداری همراه با عواقب مربوط به آن‌ها است. افرادی که دچار بازداری شدید هستند، ممکن است به وسواس عملی، پارانویا، ناتوانی جنسی، یا سردمزاجی و حتی تمایل به خودکشی مبتلا شوند. در بدترین حالت، ممکن است مزد سلطه‌پذیری، ابتلا به روان‌نژندی، روان‌پریشی یا مرگ باشد.


البته خواننده‌ی معمولی این مطلب، طبیعتاً نباید آن‌قدر سلطه‌پذیر باشد که بدترین عواقب توصیف‌شده را تجربه کند. امّا با وجود این، بهتر است همه‌ی افراد سلطه‌پذیر به این نکته توجه داشته باشند که در مجموع، هر قدر رفتارشان با سلطه‌پذیری بیشتری همراه باشد و ابراز یا در میان گذاردن هیجان‌های آن‌ها به‌شکل پوشیده‌تری صورت گیرد، از سلامت کمتری برخوردار خواهند بود.


رابرت بولتون، روانشناسی روابط انسانی (مهارتهای مردمی)