کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

بخش‌هایی از کتاب «سیم‌های جادویی فرانکی پرستو»:


(این داستانِ سحرآمیز از زبانِ «موسیقی» روایت می‌شود.)

سیم های جادویی فرانکی پرستو

  • گاهی به نظرم بزرگترین قریحه در بین قریحه‌ها پشتکار است. ولی فقط گاهی.
  • ثروت هرگز موسیقی را تعریف نکرده است. چیزی که از دل برآید و نواخته شود، هر جای دیگری ممکن است نواخته شود.
  • این مسئله که چرا انسان‌ها همدیگر را می‌کشند فراتر از قوّه‌ی ادراکِ من است، اما شهادت می‌دهم که شما از بدوِ کار مشغولش بودید. فقط نوع سلاح‎‌هایتان فرق کرده.
  • حقیقت نور است. دروغ‌ها سایه‌ هستند. موسیقی هر دو است.
  • سکوت هم بخشی از موسیقی است. اما صرفاً چون چیزی ساکت است، معنایش این نیست که آن را نمی‌شنوید.
  • شما انسان‌ها همیشه همدیگر را محبوس می‌کنید.
  • هیچ مخلوقِ دیگری چنین تکبّری ندارد- یعنی محبوس کردنِ هم‌نوعِ خود.
  • آوازِ درونِ قفس اصلاً آواز نیست. التماس است.
  • هر کسی در زندگی‌اش به گروهی می‌پیوندد. بالاخره هر گروهی از هم می‌پاشد.
  • وقتی قدرتی برتر برایتان نقشه دارد، زندگی پر از اتفاقاتِ «آخرین لحظه» است.
  • سکوت به معنای فراموشی نیست.
  • همه‌ی هنرمندها به‌نوعی پیر هستند.
  • آدم باید برای هنرش رنج بکشه.
  • هر فقدانی حفره‌ای در دلِ آدمی درست می‌کند.
  • راز موسیقی این نیست که بلندتر بزنی؛ بلکه باید دنیا رو آروم‌تر کنی.
  • آدم در نوشیدن به دنبالِ کسبِ شجاعت است؛ اما شجاعت نیست که به دست می‌آورد، ترس است که از دست می‌دهد. آدم مست شاید از پرتگاه خودش را بیندازد. این کار او را شجاع نمی‌کند؛ این یعنی گیج و غافل است.
  •  سکوت موسیقی را تشدید می‌کند. آن‌چه نمی‌نوازید ممکن است شیرینیِ آن‌چه می‌نوازید را دو چندان کند. اما کلمات این چنین نیستند. آن‌چه نگویید ممکن است وجودتان را تسخیر کند.
  • قرن‌ها بود که موسیقی‌دانان مرا در نوکِ سوزن یا تهِ بطری نوشیدنی می‌جستند. توهّم است. معمولاً هم عاقبت خوشی ندارد.
  •  هیچ ارتباطی بین بدن انسان و موسیقی‌ای که می‌سازد در کار نیست.
  • موسیقی کارش آفرینش شتابناک است. اما در مقایسه با آن‌چه انسان‌ها در یک گفتگو ویران می‌کنند هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
  • هنرمندها خیال می‌کنند هنر هر رفتاری رو مقبول می‌کنه.
  • تمام داستان‌های عاشقانه سمفونی هستند.
  • گفتن از عشق مثل سپردنِ حرف به باد است.
  • شما انسان‌ها هر قدر در حلِ معمایی عاجزتر باشید، جذابیتش در نظرتان دوچندان می‌شود.
  • زندگی همینه. آدم رو با خودش می‌بره. یاد می‌گیری هر چند دفعه که لازم باشه از اول شروع کنی... وگرنه بی‌فایده‌ای.
  • پول و موسیقی رفیق نیستند.
  • چقدر و چه چیزهایی حاضرید بدهید تا همه‌چیز را به یاد بیاورید؟ من این قدرت را دارم. من خاطرات‌تان را جذب می‌کنم؛ وقتی مرا می‌شنوید، آن‌ها را دوباره زندگی می‌کنید. اولین رقص. عروسی. آهنگی که فلان خبرِ مهم را شنیدید پخش می‌شد. هیچ قریحه‌ی دیگری به زندگی‌تان موسیقی متن نمی‌دهد. من موسیقی هستم. من زمان را نشانه‌گذاری می‌کنم.
  • بزرگ‌ترین چیزی که یاد می‌گیری/ فقط عاشق‌بودنه و عشق دیدن
  • یه جایی، زندگیت میراثی می‌شه که برای بچه‌هات می‌گذاری؛ نه چیز دیگه.
  • پرشورترین تصنیف‌ها اغلب از فقدان و حِرمان و خُسران الهام می‌گیرد.
  • اگر خیلی از شماها از خیلی جاها حتی یک روز زودتر می‌رفتید، چشم‌اندازِ زندگی‌تان از نو چیده می‌شد. آدم نمی‌تواند نت‌هایش را نزده باقی بگذارد. زمان، مثل موسیقی، از آن لحاظ ماندگار است و زایل‌نشدنی.
  • ساز به جایی تعلق دارد که بهترین موسیقی‌اش را در آن ساخته.
  • معدود چیزهایی توخالی‌تر و تلخ‌تر از تشویقی هستند که حس می‌کنی شایسته‌اش نیستی.
  • چیزی که به‌ش فکر می‌کنی، همونیه که به‌ش تبدیل می‌شی.
  • هیچ‌وقت همه‌چی رو نمی‌دونی. تا آخرین روزهای عمرت یاد می‌گیری. بعد الهام‌بخشِ کسِ دیگه‌ای می‌شی. کارِ هنرمندِ واقعی همینه.
  • موسیقی در پیوندِ جانِ انسان‌هاست، به زبانی سخن می‌گوید که به کلام نیاز ندارد.