کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

پالایش و تخلیه روح و روان

کاتارسیس

خالیِ هر لحظه را سرشار باید کرد از هستی.
زنده باید زیست در آنات میرنده،
با خلوصِ ناب‌تر مستی.
چیست جز این؟
[نیست جز این راه.]
زنده دارد زنده‌دل دم را.
هر کجا، هر گاه
اوج بخشد کیفیت کم را.

"مهدی اخوان ثالث"
--------------------------------
--------------------------------
موجیم و وصل ما،
از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است
رفتن، رسیدن است.

"قیصر امین پور"
----------------------------------
----------------------------------
+ بسیاری از پستهای "کاتارسیس" در تاریخ 6 فروردین و 13 فروردین 95 حذف شد و اغلب پستهای باقیمانده به موضوعاتی چون معرفی کتاب و بخشهایی از کتابها تعلق دارد.
++ "کاتارسیس" از تاریخ 12 فروردین 95، صرفا به "معرفی کتاب" اختصاص داده شد.
+++ کامنتدونی هم بسته شد :)

نویسنده

ماندن در وضعیت آخر

بخشی از متن کتاب ماندن در وضعیت آخر:

 

اگر «من «خوب» هستم _ شما «خوب» هستید»

پس چرا احساس «خوب» نمی‌کنم؟

 

بعد از اینکه در محکم بهم می‌خورد و شیشه می‌شکند و صدای آژیر آمبولانس بلند می‌شود و مصاحبه بد می‌شود، بعد از اینکه کس دیگری ترفیع می‌گیرد، بعد از اینکه با تأسف به یادمان می‌افتد که فلان کار را نکردیم، بعد از اینکه در جایی ورّاجی کردیم، بعد از نگاهی طولانی در آینه، و بعد از خیلی خیلی چیزهای دیگر، می‌نشینیم و خودخوری می‌کنیم: چرا فلان حرف را زدم؟ چرا چاک دهنم را نبستم؟ چرا مثل یک پدر/مادر خوب رفتار نکردم؟ چرا عقیده‌ام را نگفتم؟ اصلاً چرا زنده‌ام؟

وقتی که در تاریکی شب، یا در روشناییِ فراتر از واقعیتِ روز، با احساسات خود خلوت می‌کنیم، آوای شماتت‌بار تأسف، مثل صفحه‌ی خط‌افتاده‌ای که روی گرامافون گیر کند، ذهنمان را می‌خراشد: ای کاش، ای کاش، ای کاش. ای کاش می‌شد حرفم را پس بگیرم، همه را از ذهنم پاک کنم و از اوّل شروع کنم.

دخترمان گِرچِن، شش‌ساله بود که یک روز اصرارش برای چیزی که می‌خواست و اجازه‌ی داشتن آن را نداشت، باعث شد با عصبانیت سرش داد بزنم. گرچن ساکت شد و رفت یک گوشه روی زمین نشست و اشک از چشم‌های آبی‌اش سرازیر شد. بعد از چند دقیقه بلند شد و آمد. گفت: «شما عصبانی شدید. شما سرم داد کشیدید.»

گفتم: «بله، درسته. اما می‌دونی تو چکار کردی که بالاخره عصبانی شدم و سرت داد زدم؟»

گرچن که حوصله‌ی دلیل و منطق نداشت، چشم‌های پر از اشکش را به من دوخت و گفت: «اوه مامان، گاهی وقتا باید اصلاٌ از سر شروع کنیم.»

چشم‌های من هم پر از اشک شد و از سر شروع کردیم.

چندهزار بار تاکنون همه‌ی ما این احساس را داشته‌ایم؟_ که دوباره مثل یک بچّه‌ی کوچک باشیم، بخواهیم دوباره با هم نزدیک باشیم، و باز فرصت داشته باشیم؟ من از اصرار گرچن احساس غرور می‌کردم، و در عین حال از کلمات او به وحشت افتاده بودم. مگر گرچن همان چیزی را که آرزوی نهفته‌ی همه‌ی مردم جهان است به زبان نیاورده بود؟ مگر همه‌ی ما، گاه‌وبیگاه آرزو نمی‌کنیم که کاش از سر شروع کنیم؟

جنبه‌ی شیرین و شگفت جوان بودن این است که اگر مجبور شدیم چیزی را از سرنو شروع کنیم، می‌توانیم. بیشتر ما دیگر جوان نیستیم و گذشته همچون یک سگِ دست‌آموز پیر پشت سر ماست و برای جلب‌توجه خودش را به پر و پای ما می‌مالد و موهای بلند و سفیدش را بر فرش زندگی می‌ریزد. اگر به او امر کنیم برود و گوشه‌ای بنشیند، می‌رود و می‌نشیند، ولی زود بازمی‌گردد. گذشته همیشه با ماست، با همه‌ی لحظه‌های بد و خوبش، با همه‌ی احساس‌هایی که با آن لحظه‌ای خوب و بد توأم بودند. احساس‌های خوب گذشته، یادآور لحظاتی طلایی‌اند که گهگاه با به خاطر آوردنشان می‌خواهیم از شادی بال درآوریم. اما آنچه معمولاً بیشتر به ذهنمان فشار می‌آورد احساس‌های بد است، احساس‌های غم است، احساس‌های دختر یا پسر کوچکی است که می‌خواست و می‌سوخت و محروم می‌ماند.

احساس‌های دردناک، مناعت‌نفس را زنگار می‌زند. چه‌بسا روزی از خواب بیدار شویم و احساس کنیم که عرش را سیر می‌کنیم. ولی گاهی فقط در عرض یک ثانیه، یک اخم، یک بی‌احترامی، یا یادآوری یک شکست، می‌تواند همه چیز را خراب کند. و این احساس گاهی همه‌ی روز طول می‌کشد. ممکن است ده‌ها کتاب درباره‌ی رفتار و انگیزش و تسکین‌های روحی خوانده باشیم. ممکن است درون‌‌نگری و آینده‌نگری و گذشته‌نگری داشته باشیم، ولی همین‌که یک نفر پا روی دُممان می‌گذارد، یا مصیبت آغاز می‌شود، همه‌ی این‌ها می‌تواند از ذهنمان خارج شود و به جایش احساس‌های بد تا مغز استخوان‌مان نفوذ کند و همه‌ی نداهای عقل را که می‌توانست به ما اطمینان و امید بدهد که زندگی می‌تواند دوباره خوب شود، از وجودمان بیرون براند. بیشتر ما عوارض این حالت را می‌شناسیم: بی‌حوصلگی، افسردگی، بی‌تفاوتی، بی‌خوابی، آه‌کشیدن، کار زیاد و عدم رغبت به انجام دادن آن، بی‌برنامگی، غم، عدم اشتیاق، تنهایی. و خلاصه: خالی بودن.

اما خوبی کار در این است که اگر چه نمی‌توانیم جلوی احساس‌های بد را بگیریم، می‌توانیم از ماندنشان جلوگیری کنیم. این کتاب تنها درباره‌ی راهِ رهایی از دست احساس‌های بد پس از پیدایی آنها نیست، بلکه راهِ یافتن احساس‌های خوب هم هست. کتابی است درباره‌ی دوست‌داشتن و حرف زدن و گوش کردن و خواستن و دادن و گرفتن و تعیین مقصد و لذّت بردن از سفر زندگی. زندگی تنها سفری است که یقیناً در این دنیا در پیش داریم، و می‌توانیم علی‌رغم کمبودهای خود و نواقص دنیایی که در آن به سر می‌بریم، کاری کنیم که سفر خوبی باشد.

صص9،10،11


فهرست کتاب ماندن در وضعیت آخر



مشخصات کتاب:

عنوان: ماندن در وضعیت آخر

موضوع: رفتار متقابل، تحلیل

نویسنده: امی ب.هریس/ تامس آ. هریس

مترجم: اسماعیل فصیح

ناشر: فرهنگ نشر نو

سال انتشار: 1389 (چاپ هجدهم)

تعداد صفحات: 383

قیمت: 7500 تومان