جابز در یک عصر آفتابی، وقتی حالش خوب نبود، در باغ پشت خانه‌اش نشسته بود و به مرگ می‌اندیشید. او می‌گفت: «در بیشتر عمرم احساس کرده‌ام چیزی بیش از آنچه به چشم می‌آید در مورد هستی وجود دارد

اذعان داشت که در رویارویی با مرگ دوست دارد به زندگی پس از مرگ ایمان داشته باشد. می‌گفت: «دوست دارم فکر کنم وقتی می‌میریم چیزی از ما باقی می‌ماند. عجیب است فکر کنیم این همه تجربه به دست می‌آوریم، و شاید کمی خِرَد، و همه‌اش دود می‌شود. بنابراین واقعاً دوست دارم باور داشته باشم که چیزی باقی می‌ماند، که شاید آگاهی ماندگار باشد

مدتی طولانی ساکت ماند. بعد گفت: «اما از سوی دیگر، شبیه دکمه‌ی روشن _ خاموش است. تق! و رفته‌ای

سپس دوباره مکث کرد و لبخندی زد. «شاید به همین خاطر است که هیچ‌وقت دوست نداشتم دستگاه‌های اپل دکمه‌ی روشن _ خاموش داشته باشند.»

 

از کتاب «استیو جابز» اثر والتر آیزاکسون- صفحه‌ی 626

***

پ. ن: کتاب «استیو جابز» را در آخرین روزهای زمستان 1391 به عنوان هدیه‌ی سال نو برای خواهرم تهیه کردم. بعد از مطالعه‌ی کتاب توسط خواهرم، این کتاب در اختیار من قرار گرفت تا مطالعه‌اش کنم. 126 صفحه از آن را که مطالعه کردم، متوجه شدم، اعصابم یارای ادامه‌ی مطالعه‌ی این کتاب نیست. از استیو خوشم نمی‌آمد. از جهتی هم قلمِ نویسنده را کمی خشک تصور کردم. در نتیجه کتاب را کنار گذاشتم. بعد از مدت‌ها، امسال، یک دوست وبلاگی، کتاب صوتیِ «شیوه‌های رهبری برای نسل جدید» را معرفی کرد و مرا ترغیب به مطالعه‌ی مجدد و کامل کتاب «استیو جابز» کرد. اما مدت‌ها گذشت و به بهانه‌های متفاوت باز هم سراغ مطالعه‌اش نرفتم و متوجه شدم صرفاً برای روزهایی هیجان‌زده شده بودم و هیجانم خوابیده است. تا اینکه بالاخره دو هفته‌ پیش کتاب را برداشتم و شروع به مطالعه کردم و متوجه شدم که نگاهم به «استیو جابز» کلی عوض شده است و با شوق و علاقه آن را مطالعه می‌کنم. تا حد زیادی جذبِ شخصیتِ جسور و سلطه‌طلبِ استیو و هم‌چنین اشتیاق و انرژیِ ناتمام او برای نوآوری شده‌ام. بیشتر اوقات هم از آنچه برای مطالعه‌ی آن برنامه‌ریزی کرده‌ام، پیشی می‌گیرم.smiley