کاتارسیس

وبلاگی برای معرفی کتاب با محوریت روانشناسی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسیقی» ثبت شده است

سیم‌های جادویی فرانکی پِرستوُ

بخش‌هایی از کتاب «سیم‌های جادویی فرانکی پرستو»:


(این داستانِ سحرآمیز از زبانِ «موسیقی» روایت می‌شود.)

سیم های جادویی فرانکی پرستو

  • گاهی به نظرم بزرگترین قریحه در بین قریحه‌ها پشتکار است. ولی فقط گاهی.
  • ثروت هرگز موسیقی را تعریف نکرده است. چیزی که از دل برآید و نواخته شود، هر جای دیگری ممکن است نواخته شود.
  • این مسئله که چرا انسان‌ها همدیگر را می‌کشند فراتر از قوّه‌ی ادراکِ من است، اما شهادت می‌دهم که شما از بدوِ کار مشغولش بودید. فقط نوع سلاح‎‌هایتان فرق کرده.
  • حقیقت نور است. دروغ‌ها سایه‌ هستند. موسیقی هر دو است.
  • سکوت هم بخشی از موسیقی است. اما صرفاً چون چیزی ساکت است، معنایش این نیست که آن را نمی‌شنوید.
  • شما انسان‌ها همیشه همدیگر را محبوس می‌کنید.
  • هیچ مخلوقِ دیگری چنین تکبّری ندارد- یعنی محبوس کردنِ هم‌نوعِ خود.
  • آوازِ درونِ قفس اصلاً آواز نیست. التماس است.
  • هر کسی در زندگی‌اش به گروهی می‌پیوندد. بالاخره هر گروهی از هم می‌پاشد.
سهیلا مهین روستا

معرفی کتاب سیم های جادویی فرانکی پرستو

سیم های جادویی فرانکی پرستو-میچ آلبوم


شـــــروع داستانِ سحرآمیز سیم‌های جادویی فرانکی پرِستوُ:


آمده‌ام تا جایزه‌ای که داده‌ام پس بگیرم.

   همین‌جاست؛ توی تابوت. راستش همین الانش هم مال من است. می‌توانم بردارم. اما هر موسیقی‌دانِ محترمی تا اجرای آخرین نُت صبر می‌کند. ملودیِ این مرد تمام شده، اما عزادارانش از جاهای دور آمده‌اند تا بند یا استانزای دیگر هم به اثر اضافه کنند. انگار می‌خواهند خاتمه یا کوُدای زندگی‌اش را بنویسند.

گوش کنیم و ببینیم ماجرا چیست.

بهشت مشکلی ندارد که منتظر بماند.

  ترساندمتان؟ نباید این کار را می‌کردم. من مرگ نیستم. یعنی خیال کردید ملک‌الموت هستم و باشلقِ سیاه روی سرم انداخته‌ام و عفنِ مرگ می‌دهم؟ به قول شما جوان‌ها... بی‌خیال!

  قاضی محشر هم نیستم که همه‌تان از او می‌ترسید. کی باشم که بخواهم یک زندگی را قضاوت کنم! من با خوب‌ها و بدها بوده‌ام، با پرهیزگاران و شرافتمندها، با دَغَل‌کارها و مست‌ها. به من ربطی ندارد که این مرد چه اشتباهاتی مرتکب شده یا نشده. هیچ‌طور هم نمی‌توانم فضایل و خوبی‌هایش را اندازه بگیرم.

ولی چیزهای بسیاری از او می‌دانم: جادوهایی که با گیتارش در کار می‌بست، مردمی که با آن صدای بم و سوزناکش مسحور می کرد.

  زندگی‌هایی که با آن شش سیمِ آبی‌رنگِ سازش زیر و رو کرده بود.

  می‌توانم همه‌ی این‌ها را با شما در میان بگذارم.

  می‌توانم هم استراحت کنم.

  همیشه حواسم هست که استراحت کنم.

  خیال می‌کنید خیلی محجوب هستم؟ گاهی هستم راستش. ولی دل‌نشین و آرامش‌بخش و ناساز و خشمگین و بغرنج هم هستم؛ گاهی روان‌ام مثل شنی که از روی تلماسه‌ها می‌ریزد و گاهی نافذ مثل نوک سوزن.

سهیلا مهین روستا